تبلیغات
هنر داستان و شعر و ... - ایا این یک داستان واقعی است ؟
تاریخ : پنجشنبه 27 مهر 1391 | 01:45 ق.ظ | نویسنده : الیاس
                                             w7728_P191111_20.jpg

سلام دوستان عزیز . من اول قصد داشتم این اتفاقی که برام افتاد و به شکل یک داستان در بیارم و بنویسم ولی به دلیل تنبلی فراوان پشت گوش اندازی و بی خیالی وقت نشد به همین دلیل گفتم فعلا اتفاقی که افتاد و به شکل خام براتون تعریف کنم و شما بهم بگین ایا این اتفاق میتونه یه داستان خوب بشه یا نه ؟ 
بگین ببینم اصلا باهاش حال میکنید یا نه ؟ 




حدود سه ماه پیش بود که من بعد از ساعت کاریم و رفتن به باشگاه تصمیم گرفتم برم پیش دوستام همین که رفتم پیش ایمان ( یکی از رفیق های فاوریکم ) نه گذاشت نه برداشت گفت مشروب بخوریم؟ من هم خیلی وقت بود نخورده بودم گفتم پایتم فقط کجا ؟ 
گفت خونه امید اینا . گفتم حله فقط کیا هستن ؟ ( اخه من ترجیح میدم با ادم های با جنبه بیشتر بخورم ) 
گفت من و خودت و مهدی و ارمین و امید . گفتم بازم حله با همشون حال میکنم . بچه ها دنگ گذاشتن و 
من و ایمان رفتیم یه دونه از اون مشتی هاش خریدیم و امدیم وقتی برگشتیم بچه ها گفتن که امید رفته پیش دوست دخترش اقا حالا ما وایسادیم تا امید بیاد بریم خونشون اون هم که دیگه ول نمیکرد دوست دخترش و چند نفری رفتیم سراقش و از بغل دوست دخترش کشیدیمش بیرون و رفتیم خونشون اول خودش رفت تاببینه همه چی روال یا نه ؟. چند دقیقه بعد برگشت و گفت بچه ها اوضاع خیط حالا ما موندیم و مشروب و خیابون . به هر جا که بشه رفت و خورد فکر کردیم ولی هر جا یه مشکلی داشت یا جور نمیشد دیگه داشتیم تصمیم می گرفتیم که بزاریم برای یه روز دیگه که ارمین گفت بچه ها یه دقیقه وایسید ببینم من چی کار میتونم بکنم من گفتم ارمین داداش تو الان میخوای چی کار بکنی ؟ تو که بابا مامانت خونن اخه.
گفت وایسید ببینم چی میشه . ما هم تقریبا وایساده بودیم دم خونه ارمین ها که باباش یه هو امد بیرون ما اول نمیدونستیم چی کار کنیم حسابی هول کرده بودیم  بعد به ما اشاره کرد که بریم تو ما هم با کلی خجالت و این حرف ها رفتیم تو خونشون دیدیم که خیلی شیک برای ما یه جا حاضر کردن تا بریم بخوریم ما هم رفتیم  و با بچه ها مشغول شدیم بعد از این که خوردیم رفتیم بیرون و یه دور زدیم یه خورده هم رفتیم پارک گشتیم  بعد هم تصمیم گرفتیم که برگردیم خونه البته فقط من و ایمان چون ایمان فرداش دانشگاه داشت و من هم باید میرفتم دفتر سر کار من توی راه برگشتن بودم که احساس کردم حالم داره بد میشه من هیچ وقت توی این موضوع زیاده روی نمیکردم ولی نمیدونم چرا اون روز یه خرده که چه عرض کنم زیاده روی کردم . گلاب به روتون وسط راه بودم که یه تگری زدم حسابی گیجی ویجی میخوردم و میرفتم خونه اون هم با چی با موتور رفتم رسیدم دم خونمون موتورم و از در حیاط بردم تو که دیدیم باز گلاب به روتون امدم برم بیرون دیدیم موتور گیر کرده دیگه همون جا جلوی در ورودی دومین تگری هم زدم موتور و گذاشتم توی حیاط امدم برم تو خونه که دیدیم ای وای پدر بزرگ گرامی دم در هستش توی این فکر بودم که چی کار کنم دیدم ای وای باز گلاب به روتون با سرعت تمام به سمت دستشویی حیاط رفتم و اون جارو هم افتتاح کردم سریع رفتم به سمت خونه و یه سلام ریز هم به پدر بزرگ کردم توی همون نگاه اول همه چی و فهمید فکر کنم خلاصه که از 1 یا 2 شب که رسیدم خونه تا 7 صبح یه کله گلاب به روتون فقط وسط هاش یه چند ساعتی هم خوابیدم صبح ساعت 8 صبح بود که رفتم حیاط تا یکمی هوا به کلم بخوره شاید حالم خوب بشه مامان بزرگم داشت باغچه و اب میداد من داشتم باهاش حرف میزدم که باز گلاب به روتون ولی این دفع یه جایی که اصلا فکرش و نمیکردم یه روز توش تگری بزنم زدم . توی باغچه . مامان بزرگم که دید حال من خیلی بد هستش رفت دارو خانه تا برای من یه دارویی بخره بیاره بخورم شاید خوب بشم ولی داروخانه محل ما ساعت 9 باز میکرد مامان بزرگم رفت . توی این فاصله مامانم مجبورم کرد که یه چیزی بخورم من که از دیشب تا الان فقط اب خورده بودم یه خورده صبحانه خوردم و خوب شدم یه چند دقیقه بعد مامان بزرگم امد خانه با دارو گفتم مامان بزرگ الان که دارو خانه تعطیل هستش از کجا اینا رو گرفتی مامان بزرگم گفت دیگه من و که دیدین دادم بهم ( مامان بزرگم توی محله ادم سر شناسی هستش و یه جور گنده محلمون البته مثل نوه اش ) این ماجرا گذشت و من چند روز بعد رفتم داروخانه منشی اون جا که دوست خاله ام هم بود بهم گفت خوب شدی ؟ من یه خورده ای فکر کردم بعد یاد اون جریان افتادم گفتم اره اره بعد منشی برگشت بهم گفت این یه ویروس جدید هستش من هم این طوری شدم اون دارو ها رو خوردم و خوب شدم . من باز یه کمی فکر کردم و خنده ام هم گرفته بود گفتم ببخشید شما مطمئن هستی که از همون ویروس من گرفته بودی ؟ گفت اره من هم دقیقا مثل تو بودم . 



طبقه بندی: روزمرگی های ما، 
برچسب ها: الیاس اهورا، مستی، مشروب، روزمرگی ها من، یکی از هزاران بدبختی جوان های ایرانی، داستان، ایا این داستان واقعی است ؟،  

  • امیر خان
  • انجمن مورفولوژی جغرافیایی
  • کارت شارژ همراه اول