تبلیغات
هنر داستان و شعر و ... - سریال کلاه پهلوی
تاریخ : جمعه 24 آذر 1391 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : الیاس
سلام دوستان عزیز شما هم حتما تا الان متوجه سریالی که به تازگی از شبکه یک سیما شب های جمعه به اسم کلاه پهلوی پخش میشه شدین البته اگه هم نشدین سود کردین چون چیزی نیست که ارزش دیدن داشته باشه .
 
سال هاست داره توی این کشور از پول بیت و المال هزینه های گزافی میشه و فقط از تاریخ معاصر و دوره ی قاجار و پهلوی سریال ساخته میشه این در حالی هستش که ما این همه تاریخ پر افنخار داریم و درون این کشور اسطوره  و قهرمان کم نیستش که نشه به تصویر کشید . 

چرا باید فقط از این دوره معاصر سریال ساخته بشه؟ چه بسا در همین سریال ها خیلی از خوبی های همین پادشاهان نادیده گرفته میشه و فقط به بدی هاشون پرداخته میشه . 

من از بازیگرانی مثل آقای شریفی نیا و خانم مریلا زارعی و شقایق فرهانی تعجب میکنم که پشت دوربین قیافه روشن فکری به خودشون میگیرن و حرف های دهن پر کن میزنند اما در عمل میبینیم که پول حرف اول و میزنه . 

من مطمئنم یه روزی میرسه که از همین تاریخ فعلی که خود ما سازندش هستیم فیلم ساخته میشه و خدا میدونه نسل اینده در مورد ما چه قضاوتی میکنه. 

در ادامه مطالب داستانی و میخوام از خودم تعریف کنم که بر میگرده به همین سریال ها اگه دوست داشتین میتونین بخونین . 

سال سوم هنرستان بودیم و من بعد از یه روز غیبت به مدرسه رفتم. 

وقتی رسیدم زنگ خورده بود و بچه ها همه داشتن میرفتن سر کلاس هاشون من که طبق معمول حوصله نداشتم و ماتم رفتن به کلاس و گرفته بودم  دیدیم بچه های کلاس ما همه توی حیاط مدرسه هستن و هیچکس سر کلاس نرفته. رفتم پیش بچه ها و بچه ها بهم گفتن دیروز که نبودی آمدن به ما گفتن فردا میخوایم ببریمتون شهرک سینمایی من به بچه ها گفتم:  خوب من که پول ندادم میرم خونه. بچه ها گفتم که پولی نیست بیا بریم حال میکنیم و از این حرف ها  من کمی تعجب کردم اخه مدیر هنرستان ما و از این حرف ها همون موقع مشکوک شده بودم که یه چیزی هست اینا برای رضای خدا از این کار ها نمیکنن.
من دو دل بودم که برم یا نه که افشین ( همین افشین اهورای خودمون رفیق فابم ) آمد بهم گفت الیاس بیا بپیچونیم بریم سفره خونه. من هم میخواستم برم ولی از یه تعرفی کنجکاو شده بودم که بدونم آخه اینا میخوان بچه هارو ببرن اون جا چی کار یقینن برای بازدید و خوش گذرونی نمیبرنشون از طرفی هم بچه های دیگه اسرار میکردن که بریم اون جا خوش بگزرونیم در آخر من تصمیم گرفتم و با بچه ها رفتم توی اتوبوس .

نازم هنرستان امد توی اتوبوس و گفت که خیلی ها حاظرن پول بدن برن اون جا و ما داریم شما رو مجانی میبریم و شروع کرد به منت گذاشتن من دیگه مطمئن شده بودم یه جریانی داره اتوبوس راه افتاد و رسیدیم اون جا  کمی پیاده رفتیم تا به صحنه یه کار رسیدیم دربونش یه ادم معتاد بود که دیگه داشت تقریبا متلاشی میشد. وقتی وارد اونجا شدیم انگار که توی زمان سفر کردی و به زمان پیش از انقلاب برگشتیم که ای کاش واقعی بود تا شاید ما جای پدر هامون خیلی از اشتباهاتشون و جبران میکردیم ولی خوب متاسفانه واقعی نبود و اون جا فقط لوکیشن همین سریال بود که پر بود از ادم های مختلف که خیل هاشونم معتاد بودن و توی گوشه کنار های همون جا خیلی راحت مواد مصرف میکردن و مدیر مدرسه ما بچه ها رو اورده بود یه همچین جایی بعد از گذشت یه زمان کوتاه من دیدیم که بعضی از بچه ها مثل ادم های احمق رفتم ایستادن توی صف تا لباس بپوشن و برن سیاهی لشکر بشن من بعد از یه دور کوچیکی که اون جا زدم متوجه شدم .

بله درست حدس زده بودم مدیر مدرسه ما به ازای هر نفری که فرستاده بود اون جا 10 هزار تومان گرفته بود و  در واقع ما رو به عنوان برده فروخته شده بودیم تا جیب اقای مدیر و پر کنیم .

من دیگه تحمل نکردم و خونم به جوش امد رفتم به بچه ها گفتم آخه احمق ها شما میدونید دارن ازتون سوء  استفاده میکنن ولی بچه ها زیاد گوش نمیدادن و میگفتن ناهار میدن بهمون و توی سریال دیده میشیم و از این حرف هایی که برای من هیچ معنی پیدا نمیکنه من بهشون میگفتم اخه بابا مگه شما ها گشنه هستین هر کی ناهار میخواد بیاد بریم خونه ما. درش به روی همه باز هستش و دست پخت مادرم هم هوش از سر هر ادم شیکمویی میبره ولی گوششون بده کار نبود ولی چند تا از بچه ها هم با من موافق بودن و بی کار نشستن و شروع کردن به سر و صدا کردن توی همین سر و صداها متوجه شدیم که چند تا از بچه های اون یکی کلاس که اونا هم با ما امده بودن میخواستن فرار کنن که گرفتنشون خلاصه چشمتون روز بد نبینه من هم که اصلا زیر بار این حرف ها نمیرم اون جارو براشون کردم جهنم خلاصه مجبور شدن برای من و رفیقام که با من هم فکر بودن یه مینی بوس گرفتم و فرستادنمون خونه کلا میشدیم 16 یا 19 نفر دقیقا یادم نمیاد .

فرداش که رفتم مدرسه همه بچه ها امدن به من گفتم الیاس دمت گرم گذاشتین رفتین. گفتم چطورمگه چی شد ؟ گفتن ناهار که یه غذای به درد نخور بهمون دادن که اصلا قابل خوردن نبود تا ساعت 6 شب هم نگهشون داشته بودن بچه های تفلکی و تا فیلمبرداریشون تموم بشه مثل این که آخرش هم به خاطر این که ما رفتیم و اون جارو یکمی بهم ریختیم نتونستن اون صحنه و خوب بگیرن .

آقای مدیر هم که فهمیده بود بچه ها جریان پول گرفتنش و فهمیدن به بچه ها وعده های دادن پول و خریدن کتاب براشون داد که هیچ کدومشون هم عملی نشد . 
 
من بعد از این همه مدت این خاطره و فراموش کرده بودم که این سریال کلاه پهلوی دوباره پخش شد و این خاطره و برام زنده کرد. البته این  خاطره برای من یه خاطره خوب محسوب میشه چون بهم یاداوری میکنه که هیچ وقت هیچ ظلمی و تحمل نکنم .  



طبقه بندی: داستان،  روزمرگی های ما، 
برچسب ها: سریال کلاه پهلوی، نقد سریال ها، داستان، روز مرگی های ما، شریفی نیا مریلا زارعی شقایق فرهانی، الیاس اهورا، فیلم،  

  • امیر خان
  • انجمن مورفولوژی جغرافیایی
  • کارت شارژ همراه اول